تبليغاتX
طنزها و نطنزها
طنزها و نطنزها

!شما را به تجسم و تبسم دعوت می کند

حتماْ از عنوان این پست تعجب کردین و می گین حالا چرا ۴۰؟!

عرض می کنم. فردا یعنی ۸/۸/۸۸ یه روز خاصه. روزی که تا ۱۱ سال و ۳۱ روز دیگه یعنی ۹/۹/۹۹ تکرار نمی شه. اون موقع هم کی زنده س کی مرده؟! کی وبلاگ داره کی نداره؟! کی وبلاگ می خونه کی نمی خونه؟! بگذریم. درست توی همین روز تولد امام رضا (ع)هم هست که از قضا هم توی کشور ما هستن و هم امام هشتم. خب حالا کم کم متوجه میشین. ۴ تا ۸ بالا داشتیم به عبارتی میشه ۳۲ یه ۸ هم مربوطه به امام رئوف سر جمع می کنه ۴۰

خلاصه روز خیلی خاصیه که بعضی ها اومدن و تو این روز خاص مراسم شادی و عروسی برگزار می کنن (که الهی خوشبخت بشن  نه مثل یلدای دلنوازان! که بدبخت شد رفت پی کارش) و یه عده ای هم اومدن و بلیط هواپیما رو گرون کردن (البته نه توی ایران  و نه مسیر تهران - مشهد و نه...! ) هواپیماشون هم اصلاْ سقوط نمی کنه و توی دیوار نمیره...!

ای بابا! از کجا به کجا رسیدیم؟!

فی الواقع می خواستم این روز خجسته رو به همه دوستا و  خواننده هام تبریک بگم (که گفتم)

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:59 توسط ساني| |
شخصی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.
(به نقل از سایت عصر ایران 2)

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:44 توسط ساني| |
مرد: اگه من بمیرم تو چه کار می کنی؟!

زن: اوا خاک بر سرم! خدا نکنه!این چه حرفیه؟

مرد: حالا فرض مثال...

زن: بعد از تو من به هیچ مرد دیگه ای فکر نمی کنم میرم با خواهرم زندگی می کنم! تو چی؟!

مرد: خب... خب منم به یاد تو میرم با خواهرت زندگی می کنم!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:50 توسط ساني| |
من تا به حال و بر اساس اطلاعات به یاد مانده از دوران تحصیلم فکر می کردم کوچک ترین کشور جهان جایی نیست جز واتیکان که در قسمتی از شهر رم قرار داره اما با خوندن این خبر دیدم که نه! انگار کشورهای کوچک تر و کم جمعیت تری هم وجود داره و ما بی خبریم! البته رییس جمهور این کشور برای این که جمعیتش به شش نفر برسه حیوونای خونگیش رو هم جزء جمعیت حساب کرده که به نظر من اشتباه کرده چون هر چی تعداد جمعیت کم تر باشه احتمال نوشته شدن اسم اون توی کتاب رکوردها هم بیشتره! مثلاْ همین کوچک ترین مدرسه دنیا که توی یکی از روستاهای بوشهر قرار داره فکر می کنید واسه چی معروف شده؟ واسه این که ۴ تا دانش آموز بیشتر نداره و یه سرباز معلم به زور تونسته از دولت امکانات بگیره و براشون مدرسه بسازه و ...  حالا ما می تونیم بشینیم و بگیم که بله ما صاحب کوچک ترین مدرسه تو دنیاییم و کلی به خودمون به به و چه چه بگیم!

با این حساب از فردا هر کسی می تونه بگه من کوچک ترین کشور دنیا رو دارم مثلاْ یه خونواده دو نفره می تونه رکورد این آقای آمریکایی رو بزنه و بشه کوچک ترین کشور و فقط می مونه مساله ثروتمندترین کشور که فکر نمی کنم بتونن به اوونا برسن! البته فکر می کنم!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:17 توسط ساني| |
۱. یادمه دانشگاه که می رفتیم بیشتر روزهایی که چمن ها رو کوتاه می کردن ناهار قرمه سبزی بود الان هم که کارمندم و به لطف شرکت ناهار رو همین جا می خوریم همین وضعیته! کسی می تونه رابطه این دو تا رو به من بگه؟!

۲. دو سه روز پیش ایمیلی برای یکی از همکارام اومده بود که امروز یعنی ۷/۷ با یه بادکنک سبز پر از گاز شهری بیایین میدون ۷ تیر جمع بشیم برای تولد اسمشو نبر من که دستم از ۷ تیر کوتاهه!(البته هم میدونش هم خودش= هفت تیر به سکون ت اول!) ولی اگر هم تهران بودم نمی رفتم چون احتمالاْ می خوان طرفدارای طرف! رو جمع کنن با یه جرقه بفرستنشون هوا(زودتر از این که اونا بادکنکاشون رو هوا کنن!) پس از من به شما نصیحت نکنین این کارو! اصلاْ ولش کنید! خلاصه از من گفتن بود

۳. یه همکاری داریم فامیلش سبزواریه. بگو خب! چند وقت پیش خواب می بینه که یه ندای غیبی بهش می گه فامیلت رو باید عوض کنی(اون هم با یه صدای ترسناک نه این جور که من نوشتم!) بنده خدا از اون روز تا حالا هول کرده و نمی دونه فامیلشو چی بذاره!  هر چی بهش می گیم اینا خواب و خیاله تو گوشش نمی ره که نمی ره!

خب این بود انشای من!

تا بعد

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:19 توسط ساني| |

هنوز مدت زیادی از تبلیغ انواع برنج هندی در تلویزیون نگذشته که اعلام شده این برنج ها سرطانزا هستن! یعنی این که ما تا حالا داشتیم به خودمون سرب و ارسنیک می خوروندیم و نمی دونستیم!  

البته تا دیروز این برنج ها کاملاْ سالم بودن و یک و نیم سانت قد می کشیدن و بقیه زیر این مقدار بودن. تازه وقتی می نشستن از برنج شمالی خودمون هم قد بلندتر بودن اما امروز یه دفعه سرطانزا شدن و بد! حالا یا تو این مدت اداره استاندارد خواب تشریف داشته یه این که به این وسیله می خوان مردم رو بترسونن که برنج های ایرانی رو مصرف کنن تا بیشتر از این باد نکرده رو دست صاحباش! این وسط کسی که ضرر کرده مردمن چون اگه برنج ها واقعاْ سرطانزا بودن که نتیجه روشنه اگه هم که نبودن با افزایش تعرفه گمرکی وارد کردن٬ این برنج ها هم قیمت برنج ایرانی میشه و طبیعتاْ از سر سفره خیلی ها بلند میشه! 

راستی این وسط یقه کی رو باید گرفت؟ تا کی باید بشینیم؟!

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:24 توسط ساني| |
انحراف مترو در نزديکي سي و سه پل تاييد شد

حالا تونل یه کم منحرف شد که شد. نهایتش اینه که پایه های سی و سه پل خراب میشه و بعد از باز کردن آب رودخونه٬ کم کم پل خراب میشه دیگه! مهم نیس! اصلاً من میگم چند تا لودر بیارن این پل رو کلاً خراب کنن بره! چرا؟ خب رودخونه ای که نصف سال اصلاً توش آب نیس پل می خواد چی کار؟ اونم نه یکی نه دو تا. سی و سه تا! مردم از کفٍش هم می تونن عبور کنن.  باقی سال رو هم برن از روی پل فلزی رد بشن زیاد دورنیس که! می تونن یه خط واحد جدید هم بذارن که زیاد خسته نشن مردم. اصلاً من میگم این پلو خراب کنید بدین برو بچ کشور دوست و همسایه چین یکی بهترشو بسازن! قول میدم عین خودش در بیاد فقط نو نوارتر و قشنگ تر. تازه اگه پهن تر هم بسازنش که بهتر! ماشین هم می تونه ازش رد بشه! چه معنی داره یه پل با این همه دهنه روی رودخونه باشه اونم مرکز شهر بعد ماشینا برن دو کیلوتر اون ورتر دور بزنن و هوا رو آلوده کنن؟ 

خلاصه این که الان عصر تمدنه و موشک و هواپیماهای پهن پیکر. خراب کنید این مظاهر کهنگی رو که آدم رو یاد ظلم های ۲۵۰۰ ساله شاه های قدیم میندازه! می دونید چند نفر برای ساخت این پل ها زیر شلاق او شاهای ظالم نفله شدن؟ فکر کردین اون موقع جرثقیل و لودر بود؟ نه بابا همه رو می دادن به یه مشت مردم بدبخت می ساختن حالا الکی میگن شاهکاره.(البته کار شاه ها که هست!)

از ما گفتن بود. دیگه شهردار اصفهان می دونه و مدیر عامل متروش!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:13 توسط ساني| |
امسال هم مثل سال های قبل با رسیدن ماه مبارک رمضان٬ شاهد سریال هایی هستیم که هر شب بینندگان علاقه مند را در دور شدن از فضای معنوی این ماه کمک می کند! به هر حال بعد از ۱۵ ساعت روزه داری(یا روزه خواری؟!) در هوای نسبتاً گرم باید مدتی هم ملت را در فضای فیلم های هرشبی غرق کنیم تا زیاد هم ثواب جمع نکنند و کمی هم در دنیا سیر کنند!

امسال سریالی از شبکه ۳ پخش می شود که نام آن را پنجمین خورشید گذاشته اند و راستش من ابتدا که این نام را شنیدم فکر کردم سریالی معناگرا در مورد زندگی امام پنجم (ع) باشد که مجازاً به عنوان خورشید از ایشان نام برده شده است اما با دیدن اولین قسمت آن و متعاقباً سیری در مجلات و اینترنت در مورد سریال٬ به اشتباه فاحش خود پی بردم و حال همگی شاهدیم که سریال علیرضا افخمی(سازنده او یک فرشته بود و اغمای ماه رمضان های سال های قبل) در مورد جوانی است که با گردنبند مادرش و یک کتیبه قدیمی(که به طور اتفاقی به دستش رسیده!) در سفر زمان می کند. همین نکته باعث می شود که بیننده خیلی زود به غیر واقعی بودن و به عبارتی سرکاری بودن سریال پی ببرد. سریال از حیث سرگرم کردن بیننده ای که شکمش را پس از عبادت روزانه! آکنده از غذا کرده و حال تکان خوردن ندارد بد نیست٬ آنتن را هم حدود نیم ساعت پر می کند و به احتمال قوی در آخر ماه مبارک هم دست حمید گودرزی و شبنم قلی خانی را در دست هم قرار می دهد(البته به طور مجازی٬ درست مثل روبوسی حمید گودرزی و مهوش صبرکن پس از غیبت دو روزه گودرزی و سفر او به سال جاری!) و بیننده را راضی و خوشحال به خدا می سپارد تا رمضان بعد! اما تا این جا نکات جالبی از سریال می توان برداشت کرد که ذیلاً به سه تای آن می توان اشاره کرد:

- در بخشی از سریال٬ بازیگران جوان سریال (گودرزی و سلوکی) به چگونگی تشکیل(ایجاد یا درست شدن) بچه اشاره می کنند و البته آن را با لحنی می گویند که زیاد بدآموزی نداشته باشد: ... اگه مامانت با کسی غیر از انوش ازدواج می کرد خب تو دیگه ایجاد نمی شدی یه بچه دیگه درست می شد...!

- در قسمتی که گودرزی از سفر دو روزه به آینده! به خانه بر می گردد مادر و خواهرش در حال خوردن لوبیا پلو هستند و مادرش آرزو دارد که پسرش "محسن" هم بود تا لوبیا پلو بخورد. این دیالوگ آدم را به یاد تبلیغ برنج هندی محسن می اندازد: ... لوبیا پلو با محسن...! (شاید صاحب برنج محسن می دانست که مجلس به زودی تبلیغ برنجش در رسانه ملی!! را ممنوع می کند که از این روش هم به نفع خود استفاده کرده است!)

- موقعی که حمید گودرزی به سال ۸۸ می آید از روی تاریخ مجلات و روزنامه ها می فهمد تیرماه است اما در هیچ کدام  از روزنامه هایی که او می بیند نشانی از مسایل سیاسی روز پس از انتخابات دیده نمی شود و مثلاً او متوجه نمی شود که نخست وزیر زمانی که از آن آمده در یکی از روزنامه های این برهه زمانی تبدیل به یکی از سران اغتشاشات شده است! و به عبارتی سریال از هرآن چه رنگ سیاست می پذیرد آزاد است! به عبارت دیگر بی خبر نگه داشتن محسن سریال و شاید بیننده سریال از مقایسه اوضاع سیاسی دو مقطع زمانی عمداً یا سهواً در سریال گنجانده شده تا سریال صرفاً سرگرم کننده پنجمین خورشید در همان حد بماند.

سریال هنوز تمام نشده و این فرصتی است که شاید در آینده نکات دیگری از آن بیاموزیم!

پ. ن:

من فقط همین یه سریالو دنبال می کنم و گرنه کل سریال های سیما آموزنده س!

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:1 توسط ساني| |
فاصله محل زندگی تا محل کارم حدود سی کیلومتر است و هر روز صبح که این فاصله را با اتوبوس شرکت طی می کنم (اگر خواب نباشم) بلا استثنا هر روز یکی دو خانواده ژنده پوش را می بینم که با گاری دستی کهنه خود راه دو سه کیلومتری بین محل زندگی خود (در یکی از فقیرانه ترین نقاط حاشیه شهر) را تا محل ریختن و سوزاندن زباله های شهر  پیاده طی می کنند تا مگر از بین زباله هایی که من و دیگر شهروندان دور می ریزیم چیزی برای فروختن پیدا کنند! فرقی هم نمی کند که هوا گرم باشد یا سرد٬ خاک فضا را پوشانده باشد یا نه٬ شرجی بیداد کند یا.... به چشم خودم می بینم بچه یا بچه های کوچکی را که به جای این که با نشاط و خوشحال به مدرسه بروند در چرخ دستی پدر (که شاید علاوه بر فقر معتاد هم باشد) به سوی زباله ها می روند تا در کنار والدینشان آینده تاریکشان را جستجو کنند!

دو روز پیش که با اتومبیل یکی از همکاران مسیر برگشت را می پیمودیم متوجه شدم که تعداد زیادی از تابلوهای مسیرنمای جاده که از جنس آلومینیم است باز شده و به سرقت رفته است. حدس می زنم اگر نه توسط همان ها که توسط عده دیگری باز شده که کم و بیش همان شرایط را دارند و شاید خواسته اند با فروش این ها چند روزی بیشتر به حیات خود ادامه دهند غافل از آن که نبود این تابلوها در شب شاید به قیمت گرفتن حیات از دیگران تمام شود! با خودم گفتم: شکم گرسنه این چیزها سرش نمی شود!

دیشب که حسب اتفاق برنامه جشن رمضان شبکه تهران را می دیدم(درست حدس زدید: از ماهواره تماشا می کردم! چون این شبکه مختص استان تهران است) در لابلای برنامه زنده ای که توسط شهریاری و رفیعی اجرا می شد و به زور می خواستند مردم را بخندانند و مثلاْ جشن رمضان برپا کنند تکه هایی از زندگی زنانی را نشان می دادند که بر اثر طلاق یا فوت شوهرشان با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می کردند. نشان دادن زندگی فقیرانه و چهره زن و بچه محرومی که در یک بیغوله زندگی می کردند مرا به یاد حاشیه نشینان شهر صنعتی محل کارم انداخت که وضعی شاید به مراتب بدتر دارند و بدتر این که با نوشتن جمله "در همسایگی ما شاید ..." در زیر صفحه تلویزیون با صدای بلند از مردم می خواست که به کمک آن ها بشتابند!

در این که کمک به هم نوعانمان وظیمه ماست شکی نیست اما سوالی که باید پرسید این است که نقش دولت و نهادهای حمایتی مانند کمیته امداد و بهزیستی در این زمینه چیست؟! آیا باید با نشان دادن تصویر فقرا در تلویزیون و بردن آبروی آنان و به قیمت تحریک احساسات دیگران٬ برای آن ها از مردم طلب کمک کرد؟

تابلوتر از این برای جمع کردن پول ندیده بودم که دیدم! 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:44 توسط ساني| |
نمی خواستم اولین مطلب بعد از آمدنم از سفر یک مطلب غم انگیز باشه اما موضوعی که باعث شد این اتفاق بیفته اینه که قبل از این که برم یکی از همکارام خبر داد که یکی از بستگانش به طور ناگهانی با یه بیماری عجیب مواجه میشه و اون هم اینه که لکه های تیره رنگی زیر پوست بدنش دیده میشه و بلافاصله میره دکتر. کار به آزمایش خون می رسه و وقتی بررسی می کنن می بینن که پلاکت های خونش به شدت افت کرده و فوراْ اعزامش می کنن تهران با این تشخیص که دچار یه سرطان خون بدخیم شده که منشا اون هم آلودگی ناشی از خاک هاییه که این چند سال بر سر اهالی جنوب میشینه و متاسفانه خیلی ها از ماسک استفاده نمی کنن یا نمی تونن. به هر حال این بنده خدا هفته پیش بعد از ۱۵ روز فوت می کنه. یکی دیگه از همکارام هم باز بر اثر این بیماری همسرشو همین یکی دو روز پیش از دست داد و تعریف کردن که تو بیمارستانی که این ها رو بردن پر بوده از اهالی جنوب که به این بیماری دچار شدن! راستی تا کی باید شاهد مرگ خاموش عزیزانمون در اثر خاکی باشیم که از صحراهای عراق بر سرمون می ریزه و پره از ذرات مرگ زای هسته ای؟ هشت سال جنگ و خاک بر سر شدن این مردم کم نبود که حالا بعد از بیست سال این طوری دوباره اون ها رو خاک بر سر ببینیم؟ برای خودم هم متاسفم. اگر روزی دیگه ننوشتم حتم بدونید من هم مثل خیلی های دیگه ...
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 8:58 توسط ساني| |