تبليغاتX
طنزها و نطنزها
 آنفلوآنزا
عکس رویترز از روبوسی الصباح و رحیمی

- حالا خوبه گفتن روبوسي نكنين خطرناكه!

واكسن تقلبی آنفلوانزای A در ناصرخسرو!

- شل بجنبيم ويروس تقلبيش رو هم وارد مي كنن!

 

|+| نوشته شده توسط ساني در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 17:5  
 گفتگو
گفت: نظرت راجع به روزنامه ... چیه؟

گفتم: خیلی روزنامه خوبیه. من که ازش راضیم.

گفت: ای بابا! تو که همیشه ازش بد می گفتی! نکنه چیزی خورده تو سرت؟!

گفتم: نه چیزی خورده تو سرم نه نظرم تغییر کرده. من از اول هم این طیف روزنامه ها رو می خریدم.

گفت: ولی تو... نکنه بردنت جایی که مجبور شدی این حرفا رو بزنی؟! ببینم نکنه دوربین مخفیه؟!

گفتم: چرا حرف تو دهن مردم میذاری؟ من که گفتم روزنامه خوبیه. هر هفته می خرم!

گفت: نه بابا تو مخت پاک عیب کرده! حالا چرا هر هفته؟ مگه نمیگی روزنامه خوبیه؟ خب هر روز بخر!

گفتم: آخه من روزای جمعه شیشه های خونه رو تمیز می کنم! تازه اگه آگهی داشته باشه ممکنه دو هفته یه بار بخرم! البته بازم میگم ها! روزنامه خوبیه پرز نمیندازه!

گفت: ...

هیچی نگفت. از خنده غش کرد!

پی نوشت:

- به جای ... می تونید هر اسمی بذارین من مسئولش نیستم.

- این گفتگو خیالی است و ربطی به من و اون(!؟) نداره!

|+| نوشته شده توسط ساني در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 10:29  
 مسافرت
چند روزی مسافرت بودم برای همین نتوانستم خدمت برسم. از این به بعد سعی می کنم مرتب تر باشم!

در این مدت اتفاقات زیادی رخ داده که نتونستم بهشون بپردازم یا ازشون سوژه بگیرم. حیف!

|+| نوشته شده توسط ساني در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 11:1 
 40
حتماْ از عنوان این پست تعجب کردین و می گین حالا چرا ۴۰؟!

عرض می کنم. فردا یعنی ۸/۸/۸۸ یه روز خاصه. روزی که تا ۱۱ سال و ۳۱ روز دیگه یعنی ۹/۹/۹۹ تکرار نمی شه. اون موقع هم کی زنده س کی مرده؟! کی وبلاگ داره کی نداره؟! کی وبلاگ می خونه کی نمی خونه؟! بگذریم. درست توی همین روز تولد امام رضا (ع)هم هست که از قضا هم توی کشور ما هستن و هم امام هشتم. خب حالا کم کم متوجه میشین. ۴ تا ۸ بالا داشتیم به عبارتی میشه ۳۲ یه ۸ هم مربوطه به امام رئوف سر جمع می کنه ۴۰

خلاصه روز خیلی خاصیه که بعضی ها اومدن و تو این روز خاص مراسم شادی و عروسی برگزار می کنن (که الهی خوشبخت بشن  نه مثل یلدای دلنوازان! که بدبخت شد رفت پی کارش) و یه عده ای هم اومدن و بلیط هواپیما رو گرون کردن (البته نه توی ایران  و نه مسیر تهران - مشهد و نه...! ) هواپیماشون هم اصلاْ سقوط نمی کنه و توی دیوار نمیره...!

ای بابا! از کجا به کجا رسیدیم؟!

فی الواقع می خواستم این روز خجسته رو به همه دوستا و  خواننده هام تبریک بگم (که گفتم)

|+| نوشته شده توسط ساني در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 15:59  
 ماجرای یک ضرب المثل
شخصی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.
(به نقل از سایت عصر ایران 2)

|+| نوشته شده توسط ساني در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:44  
 عشق متقابل!
مرد: اگه من بمیرم تو چه کار می کنی؟!

زن: اوا خاک بر سرم! خدا نکنه!این چه حرفیه؟

مرد: حالا فرض مثال...

زن: بعد از تو من به هیچ مرد دیگه ای فکر نمی کنم میرم با خواهرم زندگی می کنم! تو چی؟!

مرد: خب... خب منم به یاد تو میرم با خواهرت زندگی می کنم!

 

|+| نوشته شده توسط ساني در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 11:50  
 کشور تشکیل می دهیم!
من تا به حال و بر اساس اطلاعات به یاد مانده از دوران تحصیلم فکر می کردم کوچک ترین کشور جهان جایی نیست جز واتیکان که در قسمتی از شهر رم قرار داره اما با خوندن این خبر دیدم که نه! انگار کشورهای کوچک تر و کم جمعیت تری هم وجود داره و ما بی خبریم! البته رییس جمهور این کشور برای این که جمعیتش به شش نفر برسه حیوونای خونگیش رو هم جزء جمعیت حساب کرده که به نظر من اشتباه کرده چون هر چی تعداد جمعیت کم تر باشه احتمال نوشته شدن اسم اون توی کتاب رکوردها هم بیشتره! مثلاْ همین کوچک ترین مدرسه دنیا که توی یکی از روستاهای بوشهر قرار داره فکر می کنید واسه چی معروف شده؟ واسه این که ۴ تا دانش آموز بیشتر نداره و یه سرباز معلم به زور تونسته از دولت امکانات بگیره و براشون مدرسه بسازه و ...  حالا ما می تونیم بشینیم و بگیم که بله ما صاحب کوچک ترین مدرسه تو دنیاییم و کلی به خودمون به به و چه چه بگیم!

با این حساب از فردا هر کسی می تونه بگه من کوچک ترین کشور دنیا رو دارم مثلاْ یه خونواده دو نفره می تونه رکورد این آقای آمریکایی رو بزنه و بشه کوچک ترین کشور و فقط می مونه مساله ثروتمندترین کشور که فکر نمی کنم بتونن به اوونا برسن! البته فکر می کنم!

|+| نوشته شده توسط ساني در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 11:17  
 این پست سبز!
۱. یادمه دانشگاه که می رفتیم بیشتر روزهایی که چمن ها رو کوتاه می کردن ناهار قرمه سبزی بود الان هم که کارمندم و به لطف شرکت ناهار رو همین جا می خوریم همین وضعیته! کسی می تونه رابطه این دو تا رو به من بگه؟!

۲. دو سه روز پیش ایمیلی برای یکی از همکارام اومده بود که امروز یعنی ۷/۷ با یه بادکنک سبز پر از گاز شهری بیایین میدون ۷ تیر جمع بشیم برای تولد اسمشو نبر من که دستم از ۷ تیر کوتاهه!(البته هم میدونش هم خودش= هفت تیر به سکون ت اول!) ولی اگر هم تهران بودم نمی رفتم چون احتمالاْ می خوان طرفدارای طرف! رو جمع کنن با یه جرقه بفرستنشون هوا(زودتر از این که اونا بادکنکاشون رو هوا کنن!) پس از من به شما نصیحت نکنین این کارو! اصلاْ ولش کنید! خلاصه از من گفتن بود

۳. یه همکاری داریم فامیلش سبزواریه. بگو خب! چند وقت پیش خواب می بینه که یه ندای غیبی بهش می گه فامیلت رو باید عوض کنی(اون هم با یه صدای ترسناک نه این جور که من نوشتم!) بنده خدا از اون روز تا حالا هول کرده و نمی دونه فامیلشو چی بذاره!  هر چی بهش می گیم اینا خواب و خیاله تو گوشش نمی ره که نمی ره!

خب این بود انشای من!

تا بعد

|+| نوشته شده توسط ساني در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 11:19  
 ما نشستیم آقا!

هنوز مدت زیادی از تبلیغ انواع برنج هندی در تلویزیون نگذشته که اعلام شده این برنج ها سرطانزا هستن! یعنی این که ما تا حالا داشتیم به خودمون سرب و ارسنیک می خوروندیم و نمی دونستیم!  

البته تا دیروز این برنج ها کاملاْ سالم بودن و یک و نیم سانت قد می کشیدن و بقیه زیر این مقدار بودن. تازه وقتی می نشستن از برنج شمالی خودمون هم قد بلندتر بودن اما امروز یه دفعه سرطانزا شدن و بد! حالا یا تو این مدت اداره استاندارد خواب تشریف داشته یه این که به این وسیله می خوان مردم رو بترسونن که برنج های ایرانی رو مصرف کنن تا بیشتر از این باد نکرده رو دست صاحباش! این وسط کسی که ضرر کرده مردمن چون اگه برنج ها واقعاْ سرطانزا بودن که نتیجه روشنه اگه هم که نبودن با افزایش تعرفه گمرکی وارد کردن٬ این برنج ها هم قیمت برنج ایرانی میشه و طبیعتاْ از سر سفره خیلی ها بلند میشه! 

راستی این وسط یقه کی رو باید گرفت؟ تا کی باید بشینیم؟!

|+| نوشته شده توسط ساني در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:24  
 پل
انحراف مترو در نزديکي سي و سه پل تاييد شد

حالا تونل یه کم منحرف شد که شد. نهایتش اینه که پایه های سی و سه پل خراب میشه و بعد از باز کردن آب رودخونه٬ کم کم پل خراب میشه دیگه! مهم نیس! اصلاً من میگم چند تا لودر بیارن این پل رو کلاً خراب کنن بره! چرا؟ خب رودخونه ای که نصف سال اصلاً توش آب نیس پل می خواد چی کار؟ اونم نه یکی نه دو تا. سی و سه تا! مردم از کفٍش هم می تونن عبور کنن.  باقی سال رو هم برن از روی پل فلزی رد بشن زیاد دورنیس که! می تونن یه خط واحد جدید هم بذارن که زیاد خسته نشن مردم. اصلاً من میگم این پلو خراب کنید بدین برو بچ کشور دوست و همسایه چین یکی بهترشو بسازن! قول میدم عین خودش در بیاد فقط نو نوارتر و قشنگ تر. تازه اگه پهن تر هم بسازنش که بهتر! ماشین هم می تونه ازش رد بشه! چه معنی داره یه پل با این همه دهنه روی رودخونه باشه اونم مرکز شهر بعد ماشینا برن دو کیلوتر اون ورتر دور بزنن و هوا رو آلوده کنن؟ 

خلاصه این که الان عصر تمدنه و موشک و هواپیماهای پهن پیکر. خراب کنید این مظاهر کهنگی رو که آدم رو یاد ظلم های ۲۵۰۰ ساله شاه های قدیم میندازه! می دونید چند نفر برای ساخت این پل ها زیر شلاق او شاهای ظالم نفله شدن؟ فکر کردین اون موقع جرثقیل و لودر بود؟ نه بابا همه رو می دادن به یه مشت مردم بدبخت می ساختن حالا الکی میگن شاهکاره.(البته کار شاه ها که هست!)

از ما گفتن بود. دیگه شهردار اصفهان می دونه و مدیر عامل متروش!!

|+| نوشته شده توسط ساني در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 13:13